چقدر خوبه که وقتی‌ اعصاب نداری، مجبور نباشی‌ فردا صبحش شیک و مرتب بری سر کار ..

دلم نمیخواد این امتحان رو بیفتم.. از هر نظر که فکر بکنی‌ دلم نمیخواد.. از همه مهمتر دلم نمیخواد یه سال جهنمی دیگه واسه خودم درست کنم.. بعدشم.. حقم نیست..truly نیست..

لینک نوشته
       

میدونستم که برمی‌گردم.. اما نمیدونستم چقدر طول بکشه...

دلم تنگ شده.. خسته و نگران.. دوست دارم زود بگذره..زود و امن..

لینک نوشته
       

عزیز دل

من چشمهایم را میبندم و به تو و نگاه های قشنگ و صافت، صدای امنت که مثل زنگ خوشبختی، صبح های هر روز مرا آغاز میکرد فکر میکنم و همان حسی که زیبا ترین احساس های دنیاست در من سرازیر میشود..

من کنارت هستم عزیزم.. من ، عاشقانه، کنارت هستم...

عاشقانه....


 

لینک نوشته
       

ایران هستم.

عاشقانه این کشور را، این شهر را و تمام کوچه و بازار و خیابانهایش را دوست دارم. صبح های زود و پنجره نیمه باز اطاقم را که صدای اذان را با باد سرد صبحهای اسفند ماه تو می آورد و خواب را از سرم میپراند، غروب این شهر و رنگ نیلی آسمان تهران و کوچه پس کوچه های تو در تو را که هوش و حواس را از سر من میبرد، زنگ تلفن و بدنبالش شنیدن صدای آدمهایی که برایم آشنا هستند، به زبان خودم حرف میزنند و     " دوستشان دارم".. برایم متفاوت و مقدس است. چرا که این زبان، این چهره ها، این شهر ... این "مرز و بوم" به من تعلق دارد..


سالی که گذشت با همه لحظه های سختی که برای من به همراه داشت... با همه تنهایی ها و غم غربت آشناها.. با همه بیم و امید ها.. با همه دوری از این خانه و این پنجره.. برای من عزیز و دوست داشتنی بود..

سالی سرشار از آرامش و شادی داشته باشیم..

لینک نوشته
       

از همه دوستان عزیزی که برام کامنت گذاشتین و تبریک گفتین خیلی خیلی ممنونم..

*****

خدا جونم مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

همین چند ساعت پیش جواب Match رو اعلام کردن.. احسان عزیز خوش خبر

من قبول شدم.... اطفال وسترن انتاریو...میدونم که با این اوضاعی که بود خیلی شانس آوردم خیلیییییییییی..... عیدیمو دادی ...ممنونتم...

امیدوارم بتونم همونقدر که این رشته همیشه برام جذاب بوده توش پیشرفت کنم و جلو برم....

دلم میخواد از دونه دونه آدمهایی که این روزها کنارم بودن و لحظه به لحظه با من نگران شدن، شاد شدن، غمگین شدن و... تشکر کنم.. از همتون ممنونم..

پدر و مادر عزیزم،  لیلا جون، نادر جون،  استاد عزیزم: مجید سینکی، شهره جان، ساراهای عزیز.. حامد مهربان.. احسان جونم.. نرگس نازنین.. مهبان جون، و خلاصه

 هم وبلاگی ها که با بودنتون خیلی وقت ها روزهام رو روشن کردین...

از همتون ممنونم... دوست دارم اونچه که دارم،خوشحالیم رو، با همتون قسمت کنم...

لینک نوشته

       

مرسی از لطف همه.. تک تک پيام ها و ایمیل ها هم کمک بود و هم شادی آور. مرسی..

****

مهاجرت، تار و پود آدم را خوب از هم جدا میکند... خیلی لحظه ها حال یک آدم ناتوان بیچاره را پیدا میکنی.. همین تو! همین تویی که یک لبخند نیمه کج، که از پدرت به تو رسیده، همه پاسخت بود به آدمهای اطراف وقتی میخواستند مجابت کنند که "فلان کار شدنی نیست"...

حالا حواست هست؟ میبینی؟ با همه وجودت لمس میکنی که نمیتوانی؟؟

بله من نمیتوانم. دلم میخواست الان، همین حالا ایران بودم. میدانم که تو با همان صدای آرام و اطمینان بخشت، مثل همیشه میگویی که :‌ "من خوبم.  همه چیز خوب است.. " اما من دلم میخواست به خاطر دل خودم همین حالا پیش تو باشم. پیش تو که میدانم رنگ به صورت نداری..و کماکان لبخند میزنی که "خوبم..."

حقیقتی است که ما دیگر با هم زندگی نمیکنیم.. که دیگر باید خیلی چیزها را ندانم و خیلی ها را آخر کار متوجه شوم.. وقتی که فقط خوشحالی که "به خیر گذشته" یا "دیگر مشکلی نیست.." وقتی که همه آن ثانیه های سخت را تنهای تنها گذرانده ای، نکند که من نتوانم به رییس دپارتمان اطفال دانشگاه وسترن انتاریو لبخند بزنم..  و البته این دانشگاه یکی از بهترین های آمریکای شمالی است و حتما میارزد به اینکه تو آنجا تنها فکر کنی، تنها آسیب ببینی، تنها مریض شوی و تنها زندگی کنی..

یادت هست که از تنهایی چقدر میترسیدم؟ از دوریت؟  چند بار تا ۲۰ میشمردم تا از دستشویی بیرون بیایی؟ چند بار صدایت میکردم که بگویی "جانم.. " که من جواب ندهم که دوباره سوال کنی که بگویم : "هیچی میخواستم ببینم هنوز اونجایی.. " که از در فرضی آن ۴ دیواری جایی نرفته باشی، که من را تنها نگذاشته باشی...

یادم نمیاید که تو من را تنها گذاشته باشی.. نه آنروزها و نه هیچوقت دیگر.. نه من را و نه هیچ کدام از ما را... هیچ لحظه ای من خودم را بدون تو ندیدم.. چه همان روزها که ۳/۴ ساله بودم و از پشت در صدایت میکردم.. چه آنروزها که به خاطر شیطنت هایم، مدام در دفتر مدرسه بودی.. چه آنشب توی اورژانس بیمارستان هفت تیر... یا آن ۲۴ ساعت، تمام طول پرواز از تهران تا تورونتو، همین چند وقت پیش.. خرداد ۸۵

دلم برایت تنگ شده..برای صورت مهربانت، برای لبخند کمرنگت. برای چشمهای زیبا و متواضعت.. برای صدایت.. برای اینکه صبح ها از خواب یبدارم کنی.. برای اینکه دستت را روی صورتم بگذاری و به من قول بدهی که آینده ام روشن است.. هرچه که میخواهد شده باشد..


میبینم که نمیتوانم کنارت باشم. میبینم که همه آنچه یاد گرفته ام برای تو به کار نیامده.. میبینم که شاگرد زرنگ بودن من مال مادرم نبوده.. حالا را میبینم و به روزهایی فکر میکنم که شاید دلم بخواهد همه افتخار فارغ التحصیلی از یک دانشگاه North American را بدهم.. برای اینکه بتوانم با تو و پدرم در همان خانه زندگی کنم.. برای اینکه صبح ها از خواب بیدارم کنی..

میدانم که آرام آرام همه اطاق های آن خانه خالی میشوند و شما فقط منتظر صبح های شنبه میشوید که اینجا شب روز تعطیل باشد، تکنولوژی ما را به هم وصل کند، ما بپرسیم "چه خبر؟"  و  شما بگویید:

 "ما خوبیم.  همه چیز خوب است...."

لینک نوشته
       

این روزا تمومی نداره..

از هرچی لباس پوشیدن و خوشگل کردن و لبخند زدن و توضیح دادن خودت و اهدافت برای آدمهای مختلف و " ارزیابی " شدنه.. حالم به هم میخوره....

هنوز کلی مونده... دلم میخواد میرفتم ایران. توی اطاق خودم، توی تخت خودم، میخوابیدم و فعلا فعلنا بیدار نمیشدم...

اگه این جریان منو با خودش نبره و مهلتی بم بده.. از ماجراهای "سمیرا و اینترویوهایش!! " حتما خواهم نوشت....

لینک نوشته

       

۱۰ سال پیش، همین روزها بود که برای اولین روزهای دانشکده پزشکی آماده میشدم. شهریور ماهی که گذشته بود خبر را یک آقایی که یادم نمی آید کی بود، با یک تلفن به ما داد. آن روز را خوب یادم است. سارا را که روی کاناپه افسوس تمام شدن تعطیلات تابستانی اش را میخورد و خودم را که از شنا برگشته بودم. تلفن که زنگ خورد، آن آقا گفت:" کد قبولی ۵۱۱ " ...حفظ بودم.. علوم پزشکی ایران بود..

تازه ۱۷ ساله شده بودم. تمام دبیرستان را با شور و شوق در رشته ریاضی و امید به ورود به دانشکده معماری گذرانده بودم. میدانستم که پدر دوست دارد که ما دکتر بشویم. سارا شده بود. هرچه که بود، فرم ثبت نام کنکور سراسری آنسال یک دیپلمه ریاضی با دست خودم برای رشته علوم تجربی پر شد. آرزویم بود که خوشحالش کنم. دیگر هیجوقت در لوازم التحریری ها به جز مدادهای رنگارنگ برای رنگ کردن جزوه ها و کتاب هایم ، چشمم روی هیچ ابزاری نچرخید..

پزشک بودن را برای اولین بار در بخش اورژانس بیمارستان رسول تجربه کردم. با مریض "درد قفسه سینه"،  با یک نگاه که به صورت عرق کرده و کبود و دست مشت شده روی سینه یک مرد میانسال افتاد و صدای لرزان یک زن که برعکس مردش چهره اش آنشب خیلی سفید بود.. چیزی که از آنشب یادم است.. صدای همان مرد است که بعد از20 دقیقه ای به من گفت: "بهترم".. و خطوط دستگاه مونیتورینگ آن اطاق که حالا شکلشان خیلی خیلی دوست داشتنی تر به نظر میرسید

بعدها این احساس بارها وبارها به اشکال بسیار متفاوت تکرار شد.. نمیدانم از کی بود که همه آنچه از پزشکی با کتاب های سنگین و شب های بیدار باش و دویدن های به دنبال کد ۹۹میدانستم برایم خنده دار جلوه میکرد..  کم کم میفهمیدم دکتر بودن با همه اینها فاصله بی نهایتی دارد.. یاد میگرفتم که سختی پزشکی در صدای زنگ تلفن نیمه شب یا خواندن ریز به ریز کتاب های چند هزار صفحه ای نیست.. انترنی کردن در  بیمارستان های محله های فقیر نشین و غیر فقیر نشین تهران یادم میداد که باید خودت را خیلی وقت ها فراموش کنی.. نه فقط در شب بیداری کشیدن یا در چندین و چند ساعت دویدن یا با تب بالای ۴۰ درجه احیا کردن، بلکه در همه لحظه های پزشک یک بیمار و خانواده او بودن، و وقتی مجبوری سرد و آرام به خانواده ای "اطلاع" بدهی که از این به بعد زندگی برای آن ها جور دیگری خواهد گذشت....

حالا که به خودم نگاه میکنم..بیشتر و بیشتر حس میکنم که این شغل ما نیست که ما را میسازد.. این ما هستیم که باید بتوانیم برای آنچه به ما محول شده رنگ و روی واقعیش را بسازیم و برای حرفه پزشکی، درک این حقیقت و بعدها پذیرش آن به هیچ وجه آسان نیست.

امروز، بعد از گذشت ۱۰ سال، من هنوز در ابتدای این راهم. از اینکه در این رشته درس میخوانم، بعدها عینیت آن را بیشتر و بیشتر لمس خواهم کرد و خلاصه اینکه در یک کلام "پزشک" هستم، خوشحالم.. خوشحالم که حرفه ام که مهمترین رکن زندگیم محسوب میشود من را با آدمها و عمیق ترین و قابل احترام ترین نگرانی هایشان پیوند داده.. خوشحالم که میتوانم نوعی از تغییر را در چهره و لحظه های آدمهای اطرافم ایجاد کنم که عینیتش آنقدر انکار ناپذیر است که من را دچار هیچ تردیدی در "بودنم" نمیکند. به همه سختی ها و آسیبهایی که در همه این روزها بر من گذشته است و باز هم خواهد گذشت آگاهم. میدانم که من میتوانستم و میتوانم به انواع دیگری از جوانی و شادابی و زندگیم لذت ببرم.. اما آنچه امروز از زندگی سهم لذت من بوده است، برایم همیشه ارزشمند و متفاوت بوده و خلاصه اینکه:

".Being a Doctor at times is not somehting that I just do, It's who I am "

پدر عزیزم.. ممنونت هستم..

لینک نوشته
       

“It is not a lack of love, but a lack of friendship that makes unhappy marriages"

 Friedrich Nietzsche

"چیه؟ اگه مزاحمتم برم پی کارم...
"فکر کنم هزار بار دربارش حرف زدیم..."
"که چی؟"
"که بهتره بس کنی.."
"جواب آخرت همینه؟"
"حتما"
"... بذار یه چیزی رو بت بگم...اصلا.. اصلا..تو یه روان پریشی! از وبلاگت میباره.. فکر کردی....."

خنده ام میگیرد وقتی به آدمهایی فکر میکنم که آن روزها کنارم بودند یا همین حالا هستند و حتی اصرار به همیشگی شدن این با هم بودن داشتند و دارند.. و خیلی وقت ها ته دلشان فکر کردند که:

" این دختره روان پریش است... "


     

لینک نوشته
       

چه دلیلی میتونه داشته باشه که آدم وسط ۴ تا خبر مهم خوب و بد و نیمه نصفه گیر کرده باشه، تا اطلاع ثانوی بخواد از لونه جغدی و لاک لاکپشتیش بیرون نیاد..بعد یک مرتبه یه دعوتنامه بازی شب یلدا بگیره و جواب مثبت بهش بده...

و آنچه که درباره من نمیدانید: (شاید هم میدانید!)


۱. من عاشق خوردنم.. اما از ترس چاقی هیچوقت مثل آدم اونجوری که دلم خواسته نخوردم...

۲.  به شدت پرفکشنیسم دارم و هدف این پرفکشنیسم فقط و فقط خودم هستم. آدمهای اطراف رو با هردرصدی از توانایی و زیبایی میتونم دوست داشته باشم و تحسین کنم، اما نسبت به خودم دنبال تمامیتی هستم که مسلما در بسیاری جهات امکان پذیر نیست و نهایتا به یک خودآزاری دایم ختم میشه..

۳. از Show off و آدمهایی که حتی trait-e اون رو دارند، به شدت حالم بد میشه..یعنی ببخشید  نمیتونم تحملشون کنم. فکر میکنم ضعیف ترین و بی اعتماد بنفس ترین گروه از آدم هان... شاید تنها گروهی از آدمهان که به خودم اجازه میدم، نسبت بشون احساس برتری کنم و این برتری رو به رخشون بکشم.

۴. دوست داشتن آدمها، از خانواده و دوست گرفته تا معشوق یک پایه زندگی من محسوب میشه.. و همین هم میشه بهترین دلیل برای یک آدمی که  تا اطلاع ثانوی میخواد از لونه جغدی و لاک لاکپشتیش بیرون نیاد..تا یک مرتبه به یه دعوتنامه بازی شب یلدایی جواب مثبت  بده. فقط برای اینکه به عزیزی " نه"  نگفته باشه..

و


۵. روزهای جدیدی را تجربه میکنم. روزهایی که نه تو هستی و نه خیال داشتنت.. روزهایی که میبینم، حس میکنم میشود زنده بود..حتی زندگی کرد بدون آنکه فکر کنی حتما "او"یی باید باشد.. میشود از تک تک صبحانه های تنهای هر روز، از شنیدن خبرهای خوب، ازاینکه دیگران باهوش و زیبا و مهربان میبینندت لذت برد..هرچند که تو نبینی..هرچند که تو نباشی.. هرچند که من دیگر منتظر هیچ اتفاقی نیستم. این برایم یک حس تازه است. من با "خودم" خوشحالم...


سیروس جان، مرسی از دعوتت. من اومدم. اما فکر کنم معلومه که چقدر حس نوشتن نداشتم...

من این ۵ وبلاگ رو (۶ نفر!) که دعوت نشدند و شاید هم اصلا دوست ندارند بازی کنند دعوت میکنم. اما اگه نیومدند بازی هم مشکلی نیست، راحت باشین، من احساس عبدالله بودن نمیکنم:

سیاه چشم، بابک، کوروش، شقایق، داریوش  و ارشایی

لینک نوشته